
|
جوانان بریس اخبارو مشکلات فرهنگی و اجتماعی بریس و منطقه
| |||||
|
بعد از ماهها و روزها انتظار از امروز اینتر نت پر سرعت در بریس راه اندازی شد...!!
[ پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391 ] [ 17:25 ] [ فیض ]
در انتخابات مجلس شورای اسلامی حوزه چابهار ،نیکشهر و کنارک آقای یعقوب جدگال از ازیر بلوچ و سید محمد خانزهی رای بیشتری اورده و برای چهار سال دیگر نماینده این حوزه انتخاب شدند !
[ پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391 ] [ 17:26 ] [ فیض ]
لیست نهایی کاندیداهای انتخابات مجلس نهم در حوزه چابهار اعلام شد. بر پایه این گزارش تعداد نامزدهای انتخابات مجلس در حوزه چابهار به شرح ذیل است. اسامی نامزدهای انتخابات مجلس نهم در حوزه چابهار نیکشهر و کنارک آقایان: ازیر بلوچ، محمدیعقوب جدگال، سیدمحمد خانزهی و خانم مهین اسماعیل زهی هستند.
[ یکشنبه سی ام بهمن 1390 ] [ 15:20 ] [ فیض ]
![]() آب مایع حیات است !! همیشه این جمله را شنیده ایم ولی نمی دانم چرا به این جمله کسی توجه نمی کند ! بریس یکی از بزرگترین روستاهای استان سیستان و بلوچستان می باشد که در جنوبی ترین نقطه استان و در کنار دریای نیلگون عمان واقع شده است و طبق گفته مامورین در آخرین سرشماری بیش از پنج هزار نفر جمعیت دارد ولی نمی دانم چرا کسی به فکر مایع حیات آن نیست ! همه مسؤلین هم درد مردم بریس را می دانند ولی باز چاره ای نمی اندیشند ! آب بریس از شهر نگور تأمین می گردد که بیش از 30 کیلومتر از بریس فاصله دارد و هر تانکر 12 هزار لیتری آب 75 هزار تومان برای مردم بریس بفروش می رسد و اغلب خانواده ها در ماه چندین سرویس از این تانکرها آب مصرف دارند و اکثریت مردم گرفتار تأمین هزینه آبشان هستند از آنجا که در بریس هیچگونه آب زیر زمینی ( چاه ) وجود ندارد و تنها آب انبارسنتی ( هوتگ ) روستا هم با توجه پیشرفت ساخت وساز غیر قابل استفاده شده است و دیگر با بارش باران آبی هم در آن جمع نمی گردد و هیچ گونه آبی در اطراف بریس حتی برای شستشو هم وجود ندارد بزرگترین نگرانی مردم بریس تامین آب شده است . تقریبا ده سال پیش از طرف ستاد حوادث غیر مترقبه استان تعدادی آب شیرین کن برای چند روستا در نظر گرفته شد و آمدند سوله هایی ساختند اتاقهایی پیش ساخته آوردند چاههایی در اطرافشان با هزینه زیاد درست کردند و ترانس برق نصب کردند ولی یکباره کارشان تعطیل شد و کم کم این ساختمانها و اتاقها هم فرسوده و غیر قابل استفاده شده است ... وهیچ دلیلی هم مشخص نشد چرا این همه هزینه شد ولی به سر انجام نرسید!! آب و فاضلاب روستایی هم تانکرهایی را برای تامین آب روستاهایی که لوله کشی آب ندارند در نظر گرفته بود که اوایل بهتر بود ولی کم کم این تانکرها هم از کار افتاده و جوابگوی نیاز مردم نیست ! نمایندگان مردم در مجلس شورای اسلامی هم زمان انتخابات سر وکله شان برای جمع آوری آرای مردم پیدا می شود و قولهایی می دهند ولی بعدشان که انتخاب شدند می روند و پشت سرشان را هم نگاه نمی کنند که این مردم بدبخت با بی آبی چه می کشند ؟! هم آقای ایران نژاد و هم آقای جدگال در مورد آب بریس خیلی قول به مردم بریس دادند ولی هنوز هیچ وعده ای عملی نشده است با توجه به اینکه روستاهای کوچکتری در اطراف بریس دارای آب لوله کشی هستند بیشتر جای افسوس دارد که بریس با موقعیت و جایگاه مهمش در منطقه و حتی استان بدون آب باشد ... کاش مسؤلین نظام گوشه چشمی به ما هم می کردند تا پس از سالها درد ورنج مایع حیات به سهولت در خانه هایمان پیدا می شد ... می دانیم مشکلاتی بزرگتر در کشور وجود دارد ولی ما هم چشم انتظار نشسته ایم !!!
[ چهارشنبه سی ام آذر 1390 ] [ 21:10 ] [ فیض ]
می خواهم چند تا عکس که از طبیعت زیبای اطراف بریس گرفته ام اینجا بزارم البته قبلا آنها را در فیسبوک هم گذاشته بودم ..
[ دوشنبه سی ام آبان 1390 ] [ 19:1 ] [ فیض ]
همانطور که اطلاع دارید و در خبرهای وبلاگها آمده بود دراتفاقی ناگوار یک قایق فایبرگلاس که درمسیر بندر جیوانی به طرف ایران مسافر حمل می کرد در نزدیکهای روستای کلانی واژگون شده و باعث مرگ ده نفر از سر نشینان قایق که نه نفرشان زن و بچه بودند شده و پنج نفر دیگر که مرد بودند نجات پیدا کردند و همه جانباختگان از فامیلان نزدیک یک خانواده بودند که در چابهار زندگی می کردند و برای عروسی به پاکستان رفته بودند و هنگام برگشت این اتفاق تلخ افتاد و همه را سوگوار کرد هنگام رفتن اینها از طریق ماشین و از مرز با همکاری نیروهای مرزی به طرف پاکستان رفتند ولی موقع برگشت به اینها اجازه ورود ندادند تا مجبور بشوند به جیوانی بروند و با قایق به طرف ایران بیایند با توجه به ظرفیت قایق 15 نفر خیلی زیاد بودند و تازه بار هم داشتند و طبق اطلاعی که دوستان دادند دو گونی پر از میخ هم داشتند که همه باعث شده تا قایق سنگین شود و قایقران هم فردی ناشی بوده که بجای اینکه وارد خور کلانی بشود بیرون آن به ساحل رسیده و به جای این که دوباره به عقب برگردد قصد داشته از همان ساحل طرف خور برود که گرفتار امواج شده و قایق غرق شده و این اتفاق هم صبح زود که هنوز آفتاب طلوع نکرده و هوا تاریک بوده اتفاق افتاده و مردها به جز یک نفربقیه توانسته اند جان خود را نجات بدهند ولی زنهای بیچاره گرفتار شدند البته عمق آب زیاد نبوده ولی برای زن وبچه و در تاریکی هوا یک متر آب هم زیاد است . اما این اتفاق اولین نبوده و آخرین هم نیست صدها نفر در این ساحل پسابندر تا گواتر و کلانی و مسیر جیوانی کشته شده و خانواده های زیادی داغدار شد ه اند و اگر خروج و ورود از مرز این همه مشکل نداشت شاید کمتر چنین اتفاقی می افتاد الان برای مرزنشینان ایران و پاکستان مجوزهایی برای خروج از مرز ( راهداری ) صادر می گردد ولی گرفتن آن هم چندین روز طول می کشد دست کم یک هفته تا ده روز باید منتظر ماند تا راهداری آماده گردد که برای کسانی که کارهای ضروری مثل عروسی یا مریضی پیش بیاد زمان خیلی زیادی هست با توجه اینکه در مرز اکثر مردم در دو طرف خویشاوند دارند پس رفت و آمد آنها ضروری هست و همچنین امکانات کم پزشکی و هزینه های سهمگین دکتر و دارو گاهی باعث می شود تا بعضی ها رنج سفر را به دوش بکشند و به طرف پاکستان بروند اگرچه این رفت و آمدها به قیمت جان آنها تمام شود ولی مجبور به این کار هستند کاش ورود و خروج از مرز این همه مشکل و سختی نداشت و با تشریفات کمتری روبرو می شد و برای زمانهای اضطراری صدور مجوز سریع اتفاق می افتاد جان این همه انسان چنین راحت گرفته نمی شد حتی چند سال پیش به قایقها اجازه داده می شد با هماهنگی مسافر ببرند و آنها را از اسکله ها ودر روز روشن سوار می کردند و چنین شب و نیمه شب بصورت دزدی و با عجله رفت و آمد نمی کردند البته همه ما مقصریم اگر از این مسیر نیمچه راهی که داشتیم به خوبی استفاده می کردیم قاچاق و اسلحه حمل نمی شد و آن اتفاقات تلخ بمبگذاریها در استان روی نمی داد و تنها برای روزهای سخت وضرورت از این مسیر وتنها مردم این منطقه استفاده می کردند چنین نمی شد ... امیدواریم این اتفاق تلخ باعث شود تا مسولین فکری اساسی برای مردم محروم و مرزنشین این منطقه بکنند تا دیگر شاهد چنین اتفاقات تلخی نباشیم . ما هم به نوبه خود این اتفاق تلخ را به خانواده های داغدار تسلیت عرض نموده و آرزوی صبر برای آنها داریم ...
[ جمعه یکم مهر 1390 ] [ 12:50 ] [ فیض ]
[ سه شنبه پانزدهم شهریور 1390 ] [ 15:16 ] [ فیض ]
درروزهای گذشته پنجمین دوره مسابقات فوتبال جام بریس یادواره زنده یادان صدیق سلیمی ؛ مولابخش پیشادست و ناصر افراش در بندر بریس با شرکت تیمهای بریس و منطقه برگزار شد که دیروز فینال این مسابقات بین دو تیم گلشهر چابهار و اتحاد باهو کلات برگزار شده و تیم گلشهر با نتیجه چهار بر یک تیم باهو کلات را شکست داد و قهرمان این دوره مسابقات شدند ...
[ سه شنبه بیست و یکم تیر 1390 ] [ 14:56 ] [ فیض ]
سلام . نمی دانم چرا همه عکسهای وبلاگم پاک شده اند و باز نمی شوند ؟ آیا این مشکل بلوگفا است یا از جایی دیگر است ...عکسهایی که طی این چند سال تهیه کرده ام همه حذف شده اند. این موضوع مرا به این فکر انداخته که وبلاگم را به جای دیگری ببرم ... شاید از این جا بهتر باشد.
[ سه شنبه سی و یکم خرداد 1390 ] [ 14:39 ] [ فیض ]
سلام . سال هشتاد ونه با تمام تلخیها و شیرینیهاش تموم شد و فردا سالی جدید آغاز می شود برای همه دوستان وبلاگ نویس به خصوص دوستان عزیز و مهربانم که همیشه با نظراتشان باعث دلگرمیم شده اند سالی پر از موفقیت و شادی آرزومندم . و امیدوارم ما را هم در این آغاز سال در دعاهایتان از یاد نبرید .. ..
[ یکشنبه بیست و نهم اسفند 1389 ] [ 23:7 ] [ فیض ]
به مناسبت آغاز ششمین سال وبلاگ نویسیم این مطلب را می خواهم تقدیم همه دوستان وبلاگ نویسم بکنم .اولین پست وبلاگم را آذر 84 نوشتم و پنج سال از آن روزها می گذرد ... از بچه های دریا شروع می کنم حکیم بهار را از زمانی که برای تحصیل در چابهار بودم می شناسم از وقتی که با هم به مدرسه راهنمایی می رفتیم خونه هامون برای مدتی در یک حیاط بود اکثر وقتا در کنار هم بودیم حسن یادگار زاده هم همسایه مون بود از همون زمان علاقه مند به مجلات و نشریات شدم وقتی از بریس به چابهار اومدیم و بیشتر وقتا را در کتابخانه های شهر و کانون فرهنگی می گذراندیم اولین مجله ای که برایش مطلب فرستادم مجله کودک مسلمان بلوچ بود من و حکیم خیلی به این مجله علاقه داشتیم همیشه منتظر بودیم تا به دستمان برسد هر دو مشترکش بودیم و اکثر نویسندگانش را می شناختیم و برای جشنواره هایش به این شهر و اون شهر می رفتیم ... یادش بخیر حیاط خونه مان خیلی بزرگ بود با هم یک نمایشگاه درست کردیم چند تا کتاب وکیهان بچه ها و کودک مسلمان بلوچ و چند تا روزنامه کیهان گذاشتیم عکس و پوستر زدیم مثلا نمایشگاه بود دلمان خوش بود ... یک چیز جالب این بود اون زمان به بسیج خیلی علاقه داشتم برای اردوهایش می رفتیم مانورهایش می رفتیم آقایی بود به نام حیدریان تو کتابخانه بازار فجر که مال سپاه بود رفیق مان شده بود همیشه ازش مجله و پوستر می گرفتیم برای هفته دفاع مقدس یک نمایشگاه بزرگ درست کرده بودند که ما به تقلید از اونا این کار را کردیم ... هرجا که صحبت مجله و کتاب بود سر و کله ما پیدا بود ... با هم حتی یک مجله درست کردیم که با خودکار و کاربن مطالبش را می نوشتیم ...
حکیم بهار بعدها بیشتر به شعر علاقه مند شدند و حسن یادگار زاده به نقاشی و حالا یکی از بهترین نقاشهای شهر شده است و من هم بیشتر به فوتبال کشیده شدم هنوز هم ارتباطهای ما ادامه دارد و گاه گاهی همدیگررا می بینیم ... جوانان روستای طیس - این وبلاگ مال دوست عزیزم زبیر پارسا هست . زبیر بیشتر مطالب اجتماعی می نویسد اگرچه حالا مدتهاست ناپیداست یک روز دیدمش گفت وقت ندارم بنویسم جایم را به سلیم جوام داده ام ... خاطرات روزانه ابو عمار – وبلاگ مولوی عزیز است ولی این روزها مثل قبل نمی نویسد ...قبلها هر وقت وصل می شدم حتما بهش سر می زدم مطالب جالبی داشت ... جاشک سبز – وبلاگ جناب حسین آتش زبان هست با وبلاگش خیلی وقت پیش آشنایی داشتم تا اینکه سه ماه پیش وقتی به مسافرت می رفتیم مسیرمان از جاسک بود دوستی که با ما بود گفت نهار پیش یکی از دوستان در جاسک می مانیم که اسمش حسین است که من گفتم شاید حسین آتش زبان است گفت اره مگه تو می شناسیش گفتم اره تنها از طریق وبلاگش می شناسم تا اونجا رفتیم و پذیرایی گرمی از ما کرد و دوتا پسر دوست داشتنیش خیلی برای ما زحمت کشیدند و با ان لهجه بلوچی جاسک حسابی تحویلمان گرفتند و بعد از چندی هم به چابهار اومد و دوباره همدیگر را دیدیم و قرار شد دفعه بعد ایشاله به بریس بیاد ... حسین جان واقعا زبانش آتش است خیلی نثر زیبایی دارد و مطالب انتقادیش را خیلی دوست دارم و برایش آرزوی موفقیت دارم پندار نیک و گفتار نیک – وبلاگ برکت اشکبوس هست از دوستان مدرسه ... یادش بخیر اکثر من وبرکت به خاطر این که کوچک و قدمان کوتاه بود جلوی همه روی یک میز می نشستیم ... برکت حالا کار اداری می کند و مدتی است که وبلاگنویسی هم می کند وبلاگش مطالب جالبی دارد... هنر برتر از گوهر آمد پدید – وبلاگ ایمان جان است ایمان خواهر زاده ام است سال دوم دبیرستان است مطالب زیبایی برای دانش آموزان می نویسد... ایمان به کامپیوترو اینترنت خیلی علاقه دارد بعضی وقتها که کارهایم زیاد می شود و حوصله نداشته باشم کارهای کامپیوتریم را بهش میدهم و زحمتش را برایم می کشد و حالا برای خودش به قول بچه ها استاد کامپیوتر شده است ... آسمان آبی – وبلاگ امین عزیز هست ... امین کیومرثی مدت زیادی نیست این وبلاگ را درست کرده ولی مطالب زیبایی در وبلاگش می گذارد .... اولین بار که کامپیوتر را گرفته بودم برای وصل شدن اینترنت امین اومد سیستمم راه اندازی کرد چون من اون زمان هیچی نمی دونستم از کامپیوتر و امین استاد بود...البته هنوز امین جان استادمان هست وقتی به مشکلی گیر می کنیم دست به دامنش می شویم . یادش بخیر اول فکر می کردم همه مطالب اینتر نت که انگلیسی است و ما که چیزی نمی دونیم ولی بعدا فهمیدم اینجوری نیست !!! ستاره آبی آسمان – این وبلاگ مال دوست عزیزم سعید کیومرثی هست سعید جان وبلاگش را تازه راه اندازی کرده است اگرچه سالها اراده داشت ولی وقتش را نداشت تا اینکه یک دفعه به من گفت وبلاگم را راه اندازی کرده ام . من وسعید هر وقت که با هم هستیم وقتی حرف اینتر نت میاد تصمیم می گیریم یک سایت راه اندازی کنیم ولی تابحال فقط حرف بوده ایشاله در آینده این کار را بکنیم . سعید جان هم تاثیر مهمی در وارد شدن من به دنیای اینتر نت داشت همیشه از راهنماییهایش نهایت استفاده کرده ام .
مطالب سعید عزیز جالب و خواندنی است اگرچه تازه شروع کرده ولی گرم و پر انرژی می نویسد که امیدوارم همیشه اینگونه باشد وقت و زمان وبلاگنویسی را داشته باشد و این کار را همیشه ادامه بدهد...
تیس باستان – وبلاگ آقای سلیم جوام می باشد سلیم از دوستان طیسی می باشدکه امیدوارم جای خالی زبیر عزیز را به خوبی پر بکند دوستان وبلاگی دیگری هم هست که لینکشان کرده ام مانند وبلاگ سیب تلخ خانم فریبا صادق زاده که همیشه لطف دارند و به وبلاگم سر می زنند و نظر می دهند و شعرهای قشنگش را همیشه دوست داشته ام و وبلاگ خانم نسرین بهجتی که نمی دانستم بلوچ هستند وقتی که معرفی کردند خیلی خوشحال شدم و باعث افتخارم شد و عاشقانه های زیبایش را همیشه می خوانم و به وبلاگم هم همیشه لطف داشته اندو وبلاگهای دیگر دوستان مانند : بلوچی نام ونشان – آهنگ بلوچ –دهستان کهیر توار-مبارک بلوچ -نشریه سول- تولدی نو – بچه های چابهار –شورای اسلامی کنارک –باشگاه برق بندر کنگ-شرکت تعاونی صیادی با سعیدو –بلوچستان –سرباز فیروز آباد-شئی مرید وهانی –امید در چابهار – آشنای بی وفا –دیوان مجازی اشعار دهواری –دنیای عکس ومطلب که چون زیاد با آنها آشنایی نداشتم نمی خواستم باعث رنجششان بشوم چون چیز زیادی در موردشان نمی دانم و برای همگی دوستان آرزوی موفقیت دارم .
[ دوشنبه بیست و دوم آذر 1389 ] [ 23:56 ] [ فیض ]
[ چهارشنبه بیست و ششم آبان 1389 ] [ 21:20 ] [ فیض ]
امروز می خواهم عکسهایی زیبا از ساحل چابهار برایتان بزارم ... البته طبیعت چابهار و منطقه بلوچستان به اندازه ای زیباست که با عکس نمی توان آن را توصیف کرد باید برای لمس طبیعت زیبایش به منطقه بلوچستان سفر کرد و از نزدیک ان را دید ...
[ شنبه بیستم شهریور 1389 ] [ 17:24 ] [ فیض ]
هر بار که می خواهم برای وبلاگ چیزی بنویسم نمی دانم چرا چندین ماه می گذرد این بار هم بعد از روزهای زیاد می خواهم چیزی بنویسم .
خیلی وقت بود دوستان پیشنهاد داده بودند چند روزی به هیت ( قصرقند) برویم ولی گرفتاریها نمی گذاشت تا اینکه هفته گذشته به بهانه عروسی که قرار بود برگزار بشه به دعوت دوستی تصیم گرفتیم به هیت برویم البته من تقریبا هشت سال پیش برای فوتبال به قصر قند رفته بودم که خیلی خوش گذشته بود و حالا می خواستیم به هیت برویم پنج شنبه بعد از این که دو تا از ماشینهای منطقه آزاد خود را با یک پژو405 و یک پراید عوض کردیم چون ماشینهای پلاک منطقه فقط تا شعاع 30 کیلومتر مجوز عبور و مرور را دارند ولی ما تا 60 کیلومتر هم استفاده می کنیم ساعتهای پنج از چابهار حرکت کردیم ما نه نفر بودیم اولین بار بود که از مسیر نیکشهر می رفتم جاده خوبی درست کرده بودند وتا نیکشهر خوب بود ولی از نیکشهر تا هیت مثل جاده بریس چابهار دست انداز زیاد داشت ولی کنار جاده خیلی زیبا بود و مزرعه های برنج و علف مسیر را زیبا و تماشایی کرده بودند اطراف ساربوگ و حمیری قشنگ بود درست غروب آفتاب به هیت رسیدیم و بعد از نماز عشا مراسم نکاح بود و بعد هم شام مفصلی خوردیم و سپس به خونه ای که دوستمان برای ما در نظر گرفته بود رفتیم و تا ساعتهای دو سه صبح بیدار بودیم سپس استراحت کردیم صبح هم ساعتهای ده می خواستیم به کهن برویم آبتنی کنیم هوا البته زیاد گرم نبود ولی فرقی که با چابهار داشت شرجی اینجا نداشت . کهن چشمه ای است که آب از زیر زمین در حر کت است و آبش خیلی خنک بود و دوستان می گفتند که به همین نسبت زمستانها آبش گرم می شود وهمیشه آبش جاری است و خشک نمی شود کاش ما در بریس هم یکی از این کهنها را داشتیم تا برای تهیه آب این همه مصیبت نداشتیم. و بعد از نماز مغرب به طرف چابهار حر کت کردیم و ساعت ده شب هم به چابهار رسیدیم سفر جالب و بیاد ماندنی بود.
[ سه شنبه بیست و نهم تیر 1389 ] [ 1:45 ] [ فیض ]
![]() در88 کیلومتری شرق چابهار و سی کیلومتری بریس و آخرین نقطه مرز خشکی جنوب شرقی ایران بندر زیبایی بنام پسابندر قرار گرفته است که ما بلوچها آن را به زبان محلی پسابندن می گوییم و شنیده ایم در قدیم آقایی بنام پسا بزرگ و کدخدای این بندر بوده و به همین خاطر به پسابندن مشهور شده است و در زمان قبل از انقلاب این بندر دارای گمرک بوده است که هنوز هم ساختمان قدیمی گمرک در پسابندر وجود دارد وهمه اینها نشانگر این است که زمانی این بندر رونق زیادی داشته است . ادامه مطلب [ یکشنبه نوزدهم اردیبهشت 1389 ] [ 0:11 ] [ فیض ]
سالي ديگر دارد آخرين روزهايش را مي گذراند سالي پر از تلخ و شيرين سالي كه هميشه در يادهايمان مي ماند با تمام خاطرات تلخش كه در زندگي هايمان داشتيم و برايم شايد از تلخترين سالهاي عمرم بود ابتدا در خرداد بعد ار اون انتخابات لعنتي خواهر زاده ام بر اثر ايست قبلي از دنيا رفت و خانواده ام در سوگ بودند تا اينكه درست اول اسفند مادر عزيزم از دنيا رفت تا تلخي اين سال برايمان كامل باشد به هر حال زندگي اين دنيا همين است و همگي خودمان را براي زندگي ابدي آماده نماييم و قدر روزهايي كه زنده هستيم را بدانيم قدر عزيزاني را كه در كنارمان هستند بدانيم و از دست رفتن عزيزانمان هم درسي است براي بازماندگان كه براي سفر آخرت آماده شويم . اينك بهاري ديگر در راه است و با رسيدن بهار طبيعت دگرگون مي شود و جاني ديگر مي گيرد و ما به اميد روزهاي بهتر و سر شار از اميد سال جديد را آغاز مي نماييم و من هم به نوبه خودم اين سال جديد را سالي پر از موفقيت و شادكامي براي همه دوستاني كه هميشه در كنارمان بوده اند و وبلاگ نويسان ايراني به خصوص وبلاگ نويسان بلوچ آرزو مندم و پيشاپيش آن را از صميم قلبم به همه تبريك مي گويم و براي تمام رفتگان همه مان از خداوند متعال رحمت و مغفرت آرزو مندم . از خداوند متعال هم آرزوي رفع مشكلات همه در سال جديد را دارم.
[ جمعه بیست و هشتم اسفند 1388 ] [ 18:44 ] [ فیض ]
سلام . عيد سعيد قربان را به همه مسلمانان به خصوص دوستان وبلاگ نويس از صميم دل تبريك مي گويم اميدوارم همه روزهاي زندگيتان عيد باشد . هميشه موفق باشيد .
[ شنبه هفتم آذر 1388 ] [ 10:44 ] [ فیض ]
سلام دوستان عزيز . امروز بعد از چند ماه مي خواهم يك كم براي وبلاگ بنويسم اول هم در مورد غيبت چند ماه توضيحي بدهم . بعد از انتخابات و آن مسايل ديگر حال و حوصله اي براي نوشتن نداشتم تا اينكه 26 خرداد درست 4 روز بعد از انتخابات خواهر زاده عزيزم بر اثر ايست قلبي از دنيا رفتند و غم بزرگي بر دل ما نشاندند مولابخش پيشادست كه بيشتر به ميم مولي شناخته مي شد علاقه زيادي به زبان وادب بلوچي داشت و شعرهاي زيادي هم به زبان بلوچي گفته اند كه سعي مي كنيم آنها را گرد آوري بكنيم و به صورت كتاب در آوريم او مسؤل انجمن شعر بلوچي در بريس بود و و در بيشتر مراسمهايي كه در سطح شهرستان برگزار مي شد شركت مي كرد و اكثرا هم مجري برنامه ها بود او اميد ما بعد از رفتن صديق سليمي بود تا در كارهاي فرهنگي پيشرو باشد ولي خداوند متعال او را هم از ما گرفت و حالا بايد ديگر جوانان اين كار و راه آنها را ادامه بدهند و از خدا صبر مي خواهيم و براي ميلاد جان ( تنها فرزند او ) هميشه آرزوي سلامتي و طول عمر مي كنم . بعد از اين اتفاق در مرداد ماه با دوستام تصميم گرفتيم براي رفع خستگي و تغيير اب هوا براي مدتي به مسافرت برويم كه تا وقتي مجوزهاي ماشينها را گرفتيم چند روزي گذشت و از پنجم مرداد سفرمان را از چابهار به طرف بندر عباس شروع كرديم سپس به شيراز رفتيم و دو روز در شيراز مانديم و بعد رفتيم اصفهان و سه روز در اصفهان و اطرافش مانديم بعد از اصفهان به طرف شمال حركت كرديم و چند روزي هم در بندر انزلي و آستارا و رامسر مانديم سپس به طرف مشهد آمديم چند روزي آنجا بوديم بعد هم به طرف زاهدان حركت كرديم و شبي هم در خاش بوديم و بعد از 15 روز به بريس رسيديم سفر خوبي بود كه انشالله در روزهاي بعد خاطراتش را بصورت مفصل تعريف مي كنم و عكسهايش را در وبلاگ مي زارم . سی وسه پل اصفهان - ولی زاینده رود دیگر آبی ندارد . [ یکشنبه سوم آبان 1388 ] [ 11:39 ] [ فیض ]
تنها چند روز به انتخابات مانده است و رقابت شدیدی بین کاندیداها شکل گرفته است و هر کس نظری دارد و هر گروه و حزبی از کاندیدایی حمایت می کند ولی چیزی که من حس می کنم این است که در منطقه ما نسبت به قبل شور و شوق انتخاباتی کم شده است خودم هم با دوستان صحبت می کنم بیشتر هم همین نظر را دارند شاید دلایل زیادی داشته باشد یکی هم شاید استقبال زیاد مردم استان ما در انتخابات گذشته و هزینه هایی است که داده ایم در انتخابات دور گذشته اکثریت مردم استان ما از کاندیدای اصلاح طلبان حمایت کردند و بیشترین رای را به آقای معین و دور دوم به هاشمی دادند ولی بعد از انتخابات و در عمل مشکلات معیشتی ما نه تنها حل نگردید بلکه روز به روزبیشتر شد . ولی به نظرم باید مثل دفعه قبل حضوری موثر در انتخابات داشته باشیم و برای تعیین سر نوشتمان تلاش کنیم اگر چه دوستان زیادی نظر دیگری داشته باشند . بین چهار کاندیدای حاضر من بیشتر به آقای موسوی علاقه مندم و برنامه ها و دیدگاههایش را می پسندم اگرچه ابتدا از آمدنش به جای خاتمی ناراحت بودم ولی باز فکر می کنم تنها کسی که می تواند در مقابل آقای احمدی نژاد رقابت کند آقای موسوی می باشد و از دوستان هم می خواهم حتما در انتخابات شرکت کنند خیلی بهتر از شرکت نکردن است و آگاهانه هم به یکی از کاندیداهای اصلاح طلب رای بدهند . از مناظره دیشب آقای موسوی و اقای احمدی نژاد هم چیزهای زیادی توانستیم بگیریم و از صحبتهای منطقی و متین موسوی هم خیلی خوشحال شدم و امیدوارم حق به حقدار برسد و آن کسی که لایق مردم است انتخاب گردد . [ پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388 ] [ 11:42 ] [ فیض ]
برای بازدید از اسکله های صیادی استان هرمزگان از صبح 27 فروردین به همراه مدیران تعاونیهای صیادی بریس ، پسابندر و گواتر و مسولین بنادر صیادی بریس ، پسابندر و رمین و همکاران اداره کل شیلات استان با یک دستگاه مینی بوس به طرف بندر عباس حرکت کردیم برای اولین بار بود به این طرف می رفتم البته قبلا چند ساعتی به بندر عباس رفته بودم ولی این بار فرق می کرد و از راه زمین می رفتم و مناطق توی مسیر را هم می دیدیم . .ادامه مطلب [ دوشنبه سی و یکم فروردین 1388 ] [ 13:52 ] [ فیض ]
سالی جدید از راه می رسد وقتی به پایان سال نزدیک می شویم تازه متوجه می شویم سالی دیگر از عمرمان گذشت روزهای خوب و خوش در سال گذشته زیاد بوده اند همچنان که روزهایی تلخ هم داشته ایم ولی انسان باید به نیمه پر لیوان بنگرد و از تلخیها در کنار شیرینی زندگی نگاه کند گذر عمر باعث می شود به تجربه های زندگی ما افزوده شود . سال پیش رو سالی سرنوشت ساز برای همه ایرانیان است سالی که انتخابات ریاست جموری برگزار می گردد یک ماه پیش که آقای خاتمی اعلام آمادگی کرد خیلی خوشحال شدیم و از ششماه پیش که ستادهای جوانان حامی خاتمی تشکیل شده بود امید آمدن آقای خاتمی را داشتیم تا که اعلام آمادگی کرد و سفرهای استانی شروع شد ولی ناگهان چند روز پیش زمزمه انصراف آغاز شد و هم بلافاصله اعلام انصراف کرد وقتی خبر را شنیدیم خیلی ناراحت شدیم اگرچه دوستان زیادی فکر می کنند در سر نوشت ما تاثیری ندارد ولی به نظرم خیلی مهم بود اگر خاتمی کاندیدا می شد تقریبا دو ماه به انتخابات مانده نمی دانم چه می شود ولی فکر می کنم غیر از خاتمی کسی دیگر نمی تواند به دغدغه های ما پاسخ دهد . به هر حال باید صبر کنیم و منتظر بمانیم . سال جدید را به همه دوستان وبلاگ نویس تبریک می گویم و برا ی همه سالی پر از موفقیت آرزومندم . [ پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387 ] [ 11:51 ] [ فیض ]
بعضی موقع انسان در زندگی صحنه هایی می بیند که تحت تاثیر قرار می گیرد و هزاران سوال در ذهن ما نقش می بندد که چرا ماچنین می کنیم و با همنوعان خود اینگونه رفتار می کنیم انسانیت مهمترین چیزی است که ما را از یکدیگر متمایز می کند و اخلاق واحترام ما باعث می شود دیگران هم با ما به خوبی رفتار کنند حالا نمونه هایی از بر خورد انسانها را می آورم شما خودتان قضاوت کنید . نمونه اول : چند سال پیش برای همایش دومین دوره شوراهای اسلامی شهر وروستا به تهران رفته بودیم به اتفاق چند نفر از دوستام که آنها هم عضو شورا بودند در یکی از خیابانهای تهران قدم می زدیم دوستام از من جلو تر بودند من از همه عقب تر بودم چند نفر مغازه دار بیرون مغازه روی صندلی نشسته بودند من از دور متوجه شدم دارند مارا که لباس بلوچی پوشیده بودیم مسخره می کنند و با صدای بلند می خندیدند وقتی نزدیکشان رسیدم گفتند افغانیها را می گیرند آنها فکر می کردند ما افغانی هستیم وقتی من گفتم ما ایرانی هستیم و بلوچیم مگر نمی دانید ما یک استان داریم که همه شان بلوچ هستند تعجب کردند گفتم شما ها چی از ما برتری دارید که اینگونه مسخره مان می کنید ما که مثل شما انسان هستیم تنها لباسمان فرق می کند وزبانما ن لهجه دارد دیگر چیزی با شما فرق نداریم تنها به شما می گویند تهرانی به ما می گویند چابهاری ولی همه مال همین خاک هستیم همه به یک اندازه حق داریم خیلی شرمنده شدند می خواستم بیشتر متوجه شان کنم که این طرز رفتارتان خوب نیست دوستام برگشتند و نگذاشتند و ما رفتیم . نمونه دوم : چند ماه پیش در چابهار داخل ماشینم جلوی پاساژ دوستخواه نشسته بودم یکی دو روز به عید فطر مانده بود صحنه عجیبی را می دیدم افسر پلیس راهنمایی رانندگی یک سربازی را پشت یک ماشین قایم کرده بود و خودش با فاصله دور خیابان را نگاه می کرد وقتی موتور سواری نزدیک می شد به سرباز اشاره می کرد اون هم فورا جلوی موتور سوار می پرید واون را می گرفت اگر گواهینامه داشت یا نه ولی جلویش می پرید تا بعد اون گواهینامه را نشان می داد در همین حین یک پسر جوانی پدر پیرمردش را پشت موتور سوار کرده بود رسید سرباز پرید جلوی موتور چون موتور یک کم سرعت داشت نتونست کنترل بکند به جدول خورد و هر دو افتادند پیرمرد بنده خدا بلند شد داشت لنگ می زد خیلی ناراحت شدم آنها رفته بودند برای عید خرید بکنند حالا موتورشان هم باید می رفت پارکینگ خودشان هم نزدیک عید زخمی شدند . اگر خدای ناکرده سر یکی به جدول می خورد چه کسی جواب می داد ؟ آیا توی قانون هست که این جوری موتورها را بگیرند ؟ نمونه سوم : چند هفته پیش برای گرفتن تردد دریایی یک لنج به دریا بانی چابهار رفته بودم ساعت یازده رفتم گفتند ساعت یک بیا الان سرهنگ نیست ساعت یک رفتم دیدم عده زیادی بیرون قسمت صدور دفتر چه تردد نشسته اند چند نفر آشنا هم بودند که رفتم پیش آنها نشستم دیدم دو پاکستانی و چهار نفر افغانی هم گوشه ای در سایه دیوار نشسته اند بچه ها گفتند اینها را از طرف پزم گرفته اند آورده اند ساعت دو شد ما تقریبا نزدیک آشپزخانه نشسته بودیم گروهبانها و افسران می رفتند نهار می گرفتند می خوردند سربازها هم همینطور مامورهایی که اینها را آورده بودند به نوبت رفتند غذا گرفتند و خوردند ولی انگار نه انگار اینها انسان هستند و نیاز به غذا دارند ساعت سه شد ما هم دیگر خسته بودیم ما را برده بودند جلوی دفتر سر هنگ و یک ساعتی بود اونجا ایستادیم تا اجازه ورود دادندکه اون قصه اش مفصله که اونجا سرهنگ چه صحبتهایی کرد و از ما انتظار همکاری داشت ؟ وقتی بیرون آمدیم نزدیکهای ساعت چهار بود افغانیها هنوز بیرون نشسته بودند یکی از بچه های کنارک دیگر نتونست طاقت بیاورد رفت بیرون دریا بانی برایشان ساندویچ گرفت آورد تا یک کمی نیرو بگیرند و چند ساندویچ اظافه هم برای شامشان آورده بود حالا شما فکر کنید اینها مجرم هستند ولی آیا انسان نیستند ؟ نیاز به آب و غذا ندارند ؟ *** اینها تنها نمونه ای از صدها نمونه برخورد جامعه امروز ما با یکدیگر است که همه ما هر روز شاهد هستیم .
[ دوشنبه بیست و سوم دی 1387 ] [ 20:56 ] [ فیض ]
[ چهارشنبه بیستم آذر 1387 ] [ 11:25 ] [ فیض ]
![]() حالا سومین ماه است که گرفتن سوخت لنجهای تعاونی ما به من واگزار شده است قبلا خیلی کم به شرکت نفت می رفتم ولی طی این سه ماه خیلی زیاد به شرکت نفت رفته ام و در این سه ماه هم چیزهایی دیده ام که قبلا تنها می شنیدم ولی دیگر با چشمان خود می بینم که چگونه این جا حق مردم را ادا می کنند چگونه به مردم احترام می گذارند و تا چه اندازه حرفهای مدیران دولت پاسخگو صحیح می باشد و چقدر هم پاسخگوی مردم بیچاره هستند !... ادامه مطلب [ جمعه هشتم آذر 1387 ] [ 22:44 ] [ فیض ]
یکی دیگر از بهترین دوستانم ما را در این دنیای فانی تنها گذاشت و رفت . ناصر افراش یکی از با اخلاق ترین و بهترین جوانان بریس در سن جوانی به دیار باقی پر کشید هنوز تازه یکسال از رفتن صدیق سلیمی شاعر جوان بریس می گذشت که هنوز رفتنش را باور نداریم ولی روزگار گلی دیگر از بوستان گلها چید و ما را عزا دار کرد . با ناصر خاطرات زیادی داشتیم از دوران تحصیل در هنرستان فاروق اعظم چابهار تا تیم فوتبال و ... ناصر که ورزشکار بود ویکی از بهترین فوتبالیستهای بریس تا همین اواخر هم به تمرین می آمد ولی نمی دانم چرا یک دفعه این جوری شد بیش از سه ماه در بیمارستان تامین اجتماعی زاهدان بستری بود وقتی به دیدنش رفتم چقدر تغییر کرده بود تنها استخوان بدنش باقی مانده بود ناصر که همیشه از اضافه وزن می نالید خیلی لاغر شده بود تقدیر برایش این گونه بود که دوشنبه 27 آبان نزدیکهای غروب از این دنیای خاکی پر بکشد . این مصیبت را به خانواده عزیزش تسلیت می گویم و برای همه از خداوند متعال ارزوی صبر می کنم .
[ پنجشنبه سی ام آبان 1387 ] [ 21:3 ] [ فیض ]
دریای آرام هم گاهی موجب می شود ما تلخترین خاطرات
زندگی مان را از آن داشته باشیم دریا همیشه آرامش بخش است و جایی است که برای تفریح و فراغت به کنارش می
رویم ولی این خفته آرام هم برای انسانهایی تقدیری دارد و از سرزمینهای دور انسانها
را فرا می خواند تا ارامش ابدی آنها در کنار دریا باشد و خاطرات تلخی برای
بازماندگان بگذارد همانطور که سه شنبه این هفته آقای بوستانی کارمند اداره ثبت
احوال نگور که به اتفاق خانواده و مهماناش برای شنابه دریا آمده بودند در حادثه ای جانگداز در ساحل بریس قدیم در موجها
گرفتار شد و جانش را از دست داد در فصلی که دریا همیشه آرام است و موج ندارد این
اتفاق تلخ افتاد . بوستانی را از زمانی که به ثبت احوال امد می شناسم
انسان خیلی خوبی بود همیشه کارمان را سریع انجام می داد ولی تقدیر برایش چیز دیگری
نوشته بود و تنها یادش برای ما ماند . من هم به
نوبه خودم این اتفاق ناگوار را به خانواده محترمش و همکاران عزیزش در ثبت احوال
نگور تسلیت عرض می نمایم . یک مطلب دیگر هم این که در این سه شنبه چندین اتفاق
افتاد دو ماشین سواری هم در مسیر بریس – چابهار تصادف کردند که شنیدم یکی از
سرنشینانش کشته شد و یک خودروی نیسان هم در همین مسیر چپ شد که خوشبختانه به کسی
آسیبی نرسید و شنیدم که در شهر نیکشهر هم یک نفر سه نفر از اعضای خانواده اش را به
قتل رسانده است . [ جمعه بیست و ششم مهر 1387 ] [ 19:53 ] [ فیض ]
عید سعید فطر را به همه مردم مسلمانان جهان تبریک و تهنیت عرض می نمایم و امیدوارم در دعاهایتان ما انسانهای حقیر را هم فراموش نکرده باشید ، رمضانی دیگر از عمرمان گذشت چقدر زود عمرمان می گذرد با آمدن رمضان و عید بار دیگر داغ از دست دادن دوست صمیمیم مرحوم صدیق سلیمی تازه شد یک سال از رفتن آن عزیز گذشت درست شب عید پارسال بود که آن اتفاق تلخ رخ داد من که هنوز از دست دانش را باور نمی کنم او در لحظه لحظه روزهای عمرم با من بوده هر روز یادش می کنم وقتی تنها از این جاده لعنتی عبور می کنم دوباره آن صحنه جلوی چشمم می آید از خداوند متعال می خواهم آن عزیز از دست رفته را مورد رحمت و مغفرت قرار دهد و خانواده اش و فرزندانش را همیشه سالم و سلامت نگاه دارد . ادامه مطلب [ چهارشنبه دهم مهر 1387 ] [ 23:57 ] [ فیض ]
چند روز پیش دوستی را دیدم گفت
: فلانی چرا وبلاگت را به روز نمی کنی ؟ گفتم : فایده ای ندارد !! گفت: حتماً وقتش را نداری یا مطلب نداری ؟ گفتم: چرا هم وقتش را هم دارم هم مطلب زیاد
دارم ولی مشکل یک جای دیگه است . گفت : چند نفر بازدید کننده که دارد . گفتم :
درست ولی من احساس می کنم نوشتن وبلاگ هیچ فایده ای جز سرگرمی برایم ندارد . گفت:
من که این جوری فکر نمی کنم شما می توانید با اطلاع رسانی برای منطقه و شهرتان
مفید باشید گفتم : این گفته هایت شاید
درست باشد ولی من زمانی نتوانم به خوبی اطلاع رسانی بکنم یا وقتی نتوانم مشکلات
منطقه را به خوبی بیان کنم فایده ای ندارد . گفت : بیشتر بگو من متوجه نمی شوم .
گفتم : مساله این است من دلم از زجر و ظلمی که به قومم می شود پر است ولی نمی
توانم بگویم من حرفهای دلم را نمی توانم بنویسم من وقتی نتوانم تبعیض ها را بیان
کنم وقتی من باید پوشیده بگویم یا سعی کنم جوری بنویسم که کسی از دستم آزرده نشود
این دیگر فایده ای ندارد ، چرا من می توانم بدون نام ونشان بنویسم و هیچ کس مرا
نمی شناسد ولی من می خواهم شناخته بشوم ولی در مقابل آسوده باشم بتوانم انتقاد کنم
، بتوانم نظراتم را بیان کنم . دوستم یک کمی حق به من داد و متوجه شد که چی می
گویم . من فکر می کنم وبلاگ
نویسی بصورتی که بتوان از آن برای جامعه
سودی برد خیلی سخت شده است و ما تنها برای سرگرمی و پر کردن وقتمان چیزی می نویسیم
غیر از این فایده ای ندارد . [ جمعه هشتم شهریور 1387 ] [ 12:34 ] [ فیض ]
[ چهارشنبه دوم مرداد 1387 ] [ 12:43 ] [ فیض ]
وقتی در روز نامه خواندم
که شورای اسلامی و شهرداری تهران سه
میلیارد تومان به لبنان داده اند خونم به
جوش آمد ، زمانی می بینم هموطنانم در
کپر زندگی می کنند چه جوری خونم به جوش
نمی آید ؟ زمانی می بینم همشهریانم هنوز
آب خود را با گالن بیست لیتری تأمین می
کنند وقتی می بینم مادرانم هنوز ظرفهای
آب را با سر حمل می کنند چگونه خونم به جوش
نمی اید ؟ زمانی می بینم فرزندان و
برادرانم به جای تحصیل و رفاه در
آفتاب سوزان در کنار خیابان بنزین می
فروشند وقتی می بینم جوانان همشهریم بیکار
در کنار خیابان نشسته اند چه جوری خونم
به جوش نمی آید ؟ وقتی می بینم ما نه آب
خوردن داریم نه برق درست و حسابی داریم
نه جاده ای برای رفت و آمد چه جوری خونم
به جوش نمی آید ؟ زمانی می بینم بهترین
جوانانم به جای تحصیل در دانشگاهها و
آسایش و رفاه در سخت ترین شرایط سوخت
قاچاق می کنند و می دانند این کارشان با
مرگ برابر است و از مرگ هم می گذرند تا
لقمه نانی بدست آورند چه جوری خونم به جوش
نمی آید ؟ مادرانی را می شناسم که چه
جوانانی را در همین راه بدست آوردن
لقمه نانی از دست داده اند نه یک نفر
نه دو نفر خانواده هایی چندین نفر را
قربانی داده اند باز هم خونم به جوش نمی
آید ؟ خواهران و مادرانی را هر روز می بینم
تکه های چوب را در کنار جاده جمع می
کنند ، می شکنند و با سر حمل می کنند تا
آتشی برای درست کردن غذا داشته باشند
چه جوری این صحنه ها را می بینم و خونم به
جوش نمی آید ؟ گوشه گوشه شهرم پر
از گدا و بی خانمان شده است با ماشینتان
هر جای شهر فقط چند دقیقه بایستید ببیندید
چندین گدا محاصره تان می کنند حتی به
پایتان می افتند التماس می کنند تا فقط
یک پنجاه تومان به آنها بدهید جلوی بانکها
بروید چند نفر نشسته اند ؟ این صحنه
ها را هر روز می بینم بازهم خونم به
جوش نمی آید ؟ هزاران درد و حرف نگفته
دارم ولی باز می بینم میلیاردها به لبنان
و عراق می روند ولی ما بیشتر از همه محتاجیم
چه جوری تحمل و سکوت کنم ؟ وقتی گزارش خودکشی کارگران را می بینیم و می خوانیم چگونه صبر کنیم دیگر نمی
توانم حرفی بزنم کاش گوش شنوایی هم
بود !!!
![]() [ چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387 ] [ 12:4 ] [ فیض ]
|
| ||||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | |||||